انشای جالب دانش آموز پنجم در مورد امام زمان (عج)
 

به نام خدا

 

                                                                       روزی که بیاید....

 

از وقتی یادم می آید همیشه پدر و مادرم آرزوی آمدنش را داشتند. نمی دانستم چه کسی خواهد آمد که آن ها آن

قدر مشتاق او هستند حال که بزرگ شده ام با ظلم آشنا شده ام معنی شادی را می فهمم و می بینم  و می شنوم  که برادران و خاهرانم را چگونه از سر زمینشان فلسطین می رانند وجلوی فرزندی خانواده اش را  به خاک و خون می کشند آرزو می کنم که هر چه زودتر بیاید و روزی که می آید به استقبا لش خواهم رفت و از او خواهم خواست تا اجازه دهد من هم  یک سرباز کوچکی از فراوان سرباز های بزرگش باشم.

روزی که بیاید....از شادی در کوچه ها و خیابان ها خوهم دوید و فریاد خواهم زد آمد نجات دهنده ی بشریت آمد.....

ودر همه جا گل خواهم گذاشت و از شادی بی نهایت از دیدنش اشک خواهم ریخت و می دانم که اشک شوق از دیدن او هم بی اندازه لذت بخش است ...

او که اکنون با یادش همه ی وجودم مسرور می شود و بغض گلویم را می فشارد ......

خدایا .....آیا تحمل آن همه شادی را از دیدن او خواهم داشت؟

 

میثم محرم زاده                   کلاس پنجم دبستان                     مدرسه ی 8 آبان اروج کندی

 
 
بالا